16

[20 دی 1388]

شده‌ام یک سرگرمی. سرگرمی‌ای برای خودم، برای دیگران، دوست، غریبه، همسایه، همه. خودم برای خودم مهم نیستم؛ دیگران مهم‌ترین بخش زندگی‌ام شده‌اند. البته خودم را هم گاهی اوقات این اطراف می‌بینم، که لبخندی به‌اش می‌زنم وُ از کنارش می‌گذرم. اگر همین آینه‌ی توی دستشویی نبود، ماهی یک‌بار هم خودم را نمی‌دیدم. خودم را یادم رفته است.

15

[19 دی 1388]

اگه داشتیم وُ نمی‌خریدیم، می‌گفتن بافرهنگ‌ن؛ ولی الان که نداریم وُ نمی‌خریم، می‌گن «ندار»ن.

- دماغ / فرزاد موتمن

14

[18 دی 1388]

توی این مصاحبه‌ی عماد باقی با مرحوم آیت‌الله، اونجایی که آقای منتظری اون ضرب‌المثل انگلیسی رو می‌خونه، بعدش به یه جا خیره میشه وُ میگه «خُب». تمام غم دنیا توی اون «خُب» گفتنش جمع شده انگار. با لبخندِ تلخی میگه؛ قشنگ معلوم‌ه تمام سختی‌هایی که توی این بیست‌سال کشیده بوده، داره از جلو چشاش رد میشه. درد داره دیدن همچین صحنه‌هایی.

13

[16 دی 1388]

ینی البته لوس‌بازی‌ه، ولی یک‌جوری‌ه که آدم می‌خواد همه‌چی رو ول کنه، یهو بذاره بره بعد هیچی هم به هیچ‌جاش نباشه. همینجوری خیلی مسخره و یهویی. بعد از مدتی هم به زباله‌دانِ تاریخ ملحق بشه و هیچی به هیچی. پوچ‌گرایی.

12

[14 دی 1388]

راست وُ حسینی بگو ببینم چرا ریدی تو مملکت؟

[+]