[29 آذر 1388]
یهسری خبرها رو هرچهقدر هم که واقعی باشن آدم نمیخواد باور کنه. هی به خودت میگی، «مگه میشه همچین چیزی؟ نه! اصلاً امکان نداره…». ولی چرا، امکان داره. یه سری خبرها رو مجبوری که باور کنی. مجبوری که بپذیری که اتفاقات بد، همچنان ادامه دارن و ظاهراً هم هیچوقت تمام نخواهند شد. آیتالله رو، نه فقط به عنوان مرجع تقلید خانوادگی بودن، که بهخاطر شجاعت و مردانگیش از صمیم قلب دوست داشتم. آیتالله همیشه برای من، نماد گذشتن از مقامهای دنیا، بهخاطر دین و اصول اخلاقی بود، و همیشه هم برای من زنده خواهند ماند.
روحش شاد…
شخص نویسنده — 2 نظر
[25 آذر 1388]
من همون مصطفام، تو داستان کباب غاز.
شخص نویسنده — 2 نظر
[22 آذر 1388]
بچهتر که بودیم، هر سال تابستون با خاله خانباجی میرفتیم شمال. سرجمع ده یازده نفری میشدیم وُ همه هم با یه پیکان قرازهای که بابای ما داشت و هر دو روز یهبار هم تو تعمیرگاه بود. مقصدمون یه داهات بکر و (هنوز هم) دست نخورده بود به اسم «کَلیمان»، که از داهاتها شهر اَردجان وابسته به بخشداری هشتپر از استان گیلان بود.
اون موقع بابا، معمولاً رو ماشین، فقط یه رادیو پخش داشت، که موقعهایی که می خواستیم بریم شمال، اونو باز میکرد وُ یه ضبط کاستخور میبست جاش. شاید لذتبخشترین قسمت سفرمون، آهنگهایی بود که طی مسیر گوش میدادیم. بابا که یه گلچین هایده و حمیرا داشت که چون خودش خیلی دوسش داشت، مجبور بودیم بیشتر راه، اونو گوش بدیم. خالهاینا هم معمولاً یکی دوتا نوار با خودشون میآوردن که اون نوارا، جزء Bonus Trackها حساب میشدن.
دارم میگردم اون نوارکاست بابا رو از تو بار و بندیلش پیدا کنم.
شخص نویسنده — 3 نظر
[20 آذر 1388]
When no one is mine, the no one is me.
شخص نویسنده — 2 نظر